واقعه

واقعه ای به پا خواهم کرد که سردی باران را بگیرد که آفتاب سوزان را مهربان تر کند که ... شاید دلی را هم زیباتر کرد

نفس 097

یا الله

سلام (بهترین نام خدا)

 

 

8 ساله شه ... بهش می گن خانوم دکتر ... قراره جراح قلب بشه !!! برای چیش رو نه خودش می دونه نه هیچ کس دیگه .... شاید یه وقتی تو خواب دیده یا شایدم واسه اینکه به نظرش قلب مهمترین عضو آدمهاست که تنها دلیل زنده بودنشونه!

 

فردا تولدشه .... مثل همیشه یه تولد مفصل که همه فامیل هستند ... خوشحال ـه ... به خاطر اینکه  خواهر کوچیکترش خوشحاله ... آخه تولدهاشون نزدیک بهم هست و با هم تو یه روز تولد می گیرن .... می دونه باز هدیه هاش رو خواهر کوچیکه برمی داره اما اصلاااا براش مهم نیست .... فقط خوشحاله ... چون مامانی خوشحاله .... چون همه خوشحالن

 

عصر ـه و داره با خواهر کوچیکه از مدرسه برمی گرده خونه ... یه مغازه تو راه خونه هست که همه بچه ها اونجا یه  چیزی می خرن و تو راه می خورن .... خواهر کوچیکه هم می خره ... پولش رو نگاه می کنه و به پراشکی هایی که پشت شیشه مغازه است و خیلی دوست داره .... دلش می خواد ... خیلی زیاد .... اما نمی گیره و حتی از پیراشکی خواهرش هم نمی خوره .... به فکر پس اندازه نیست .. به فکر خرید  چیز دیگه هم نیست ... اصلا به این چیزا فکر نمی کنه اما نمی تونه "هرچی دوست داره" بگیره ... یه چیزی بهش می گه این کارو نباید انجام بده ... حتی اگر این کار خوردن یه پیراشکی باشه .... یه جورایی واسه یه بچه تو این سن نوعی ریاضت شاید باشه ... خودش هم نمی دونه چرا این کارو می کنه ... فقط کاملا مطمئنه که هرچی دلش می خواد نباید بکنه و حتی باید عکس اش رفتار کنه ... به خودش وعده می ده فردا من هم می خرم تا بتونه از جلوی مغازه کنار بره ... هرچند می دونه دیروز و پری روز هم همین وعده رو به خودش داده بوده ......................

 

 

شاگرد اول شده ... مثل همیشه .... اصلا معنی نداره از این درس ها نمره کمتر از 20 بگیره .... بهش جایزه می دن ... مثل همیشه ... لوازم تحریر های خوشگلی که دوست داره زودی برداره و باهاش اولین مشق اش رو بنویسه .... اما 10 سال بعد ... 15 سال بعد هم اون مداد و پاک کن و حتی مداد تراش، هنوز نو موندن و یه جعبه بزرگ پر از این چیزا بدون استفاده مونده .... نباید ازشون استفاده کنه !!!! نباید لذت جایزه اش رو، لذت استفاده از وسایلی که دوست داره رو بچشه ... البته البته وقتی خواهرش یکی از اونها رو خواست و گفت می شه واسه من باشه ، بدون اینکه فکر کنه بهش داد و حتی یک ذره هم دلش پیش اون مداد نموند که حتی یک بار هم ازش استفاده نکرده بود و خیلی هم قشنگ بود و جدید ترین مدلی بود که به بازار اومده و یه جلد خاص داشت و هیچ کس هم تو مدرسه ازون نداشت  .... دلش واقعا می خواست از همشون استفاده کنه !!! اما نکرد ... هیچ وقت ........ اما نمی دونست چرا ؟! فقط می دونست نباید ! نباید چون دوسش داره ... چون براش لذت بخشه !

 

 


ادامه دارد ....

 

 

   + تازه نفس ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

نفس 096

مشاهده یادداشت خصوصی

   + تازه نفس ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠
comment نظرات ()

نفس 095

یاالله

سلام

 

............................................................ 

 شبو خوب می شناسمش

من و شب

 قصه داریم واسه هم

 من و شب پشت سر روز می شینیم حرف می زنیم !

 من و شب،

 واسه هم شعر می خونیم

 با هم آروم می گیریم

 من و شب خلوتمون مقدسه،

 من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه

 خلوت دو همنوای بی کسه

 که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

 من شبو دوست دارم!

 شب منو دوست داره!

 من که عاقلا ازم فراری ان

 من که دیوونه ی واژه بافی ام

 واسه ی شب کافی ام!

 وقتی آفتاب می زنه

 من کمم !

 واسه روز

 من همیشه کم بودم!

 من و روز

 همو هیچ دوست نداریم!

 من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!

 تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

 من و شب خوب می دونیم

 ما رو هیچکس نمی خواد!

 وقتی خورشید سره

 هر کی با روز بده

 مایه ی دردسره !

 

پ.ن................................................................

رفیق جان! حوصله خودمان را نداریم. حتی صدای نفس کشیدن هایمان نیز آزار می دهد........................ چه کنم؟؟؟ نگران

   + تازه نفس ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

نفس 094

یا الله

سلام

 

 

دلم بهار می خواست، که آمدی......

دلم زندگی می خواست، که آمدی......

دلم نفس های تازه می خواست، که آمدی....

دلم شور می خواست، دلم آوازی پرشور می خواست، که آمدی..........

دلم ستاره می خواست، که در آسمانم کاشتی....

دلم شراب می خواست، که دم به دم در کامم ریختی....

دلم شب می خواست و مهتاب و شعرهای بی نهایت از تو، که ماه تمام شدی و سرودی و غزل شد هر شبم ....

.

آه عشقمـــــــ.....

دلم با تو بودن می خواستــــــــــــــــــــــ.......

که  ........

(ت.ن.)

   + تازه نفس ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٢
comment نظرات ()

نفس 093

یا الله

سلام

 

پوسیدن حکایتی است عجیب، از بــــودن!

و شاید به اشتباه، بـــــودن!

و شاید در جایی نادرست بـــــودن!

و ................

هزاران شایـدِ دیگر .......

اما شنیده ای که، همیشه راهی هست؟؟

حتی بعد از پوسیدن!!

و باید آن راه را یافت،

از درون ِ بودن ها و نادرست ها و کج رفتن ها و ...........

و حالا بهانه ای هست برای شروع

هم گام با طبیعت

 

دوباره خواهم رویید. با بهار. با بوی بهاری اش. با شوق همیشه تازه شدن و تازه ماندن!

تازه نفس

 

بهار مبارک

 

پ.ن.............

رفیق جان......هستی ... در من هستی ... اما من ... کمی دورتر از تو جایی گم شده ام! ...... و باز ممنونم که چراغ خانه ات هنوز روشن است و .....

   + تازه نفس ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد