نفس 100 +1

یا الله

سلام

 

وقتی کوچه های ناشناس رو قدم می زنی و اصلا به اینکه این راه می تونه جزئی از مسیر باشه یا نه فکر نمی کنی...

وقتی همه چیز رو سعی می کنی زیبا و خوب ببینی و غمگین نشی، مثل برگ هایی که زیر پات می رن و صدا می کنن، یا گربه هایی که با هم دعوا می کنن و نزدیک می شه بپرن روت میون ِ دعواشون ...

وقتی دستات دستایی رو لمس می کنه که گرماش برات باور نکردنی ـه ...

وقتی یادت می آد همه نگاه هایی رو که نمی خوای به هیچ قیمتی هیچ وقت فراموششون کنی ...

وقتی هر روز صبح بی اختیار اسمی به زبونت می آد که هر بار با خودت می گی باید ترک کنم و الا....

.

.

.

وقتی می رسی به انتهای یکی از اون کوچه های ناشناس و می بینی این هم انتها داشت و نشد توش گم بشی ...

دلت می خواد که این بار نردبون بگذاری و بری بالای ابرها قدم بزنی ... سر به هوا و تو مسیر باد ... شاید اونجا بشه گم شد! اینجا همه چیز انتها داره ... به بن بست می خوره ... یا می رسه به یه راه دیگه ... راه هایی که من دیگه دوست ندارم بشناسم و ...

.

می فهمی که دلم چی می خواد؟ می خوام گم بشم! 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید

هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ، مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی ... یکی آن ها را از آدم میگیرند . (عباس معروفی )

لیلی سا

فقط یه جا می شه گم شد.........یه گم شدن لذت بخش...اونم در آغوش خداس.........