نفس 079

یا الله

 

 

وقتی سرت درد می کنه و می دونی علت اش چیه اما کاری از دستت برنمی آد و می دونی هم چرا برنمی آد و می تونی شرایط رو عوض کنی و می دونی که چرا نمی خوای این کارو کنی و سر دردت میریزه رو همه کارات و همشون رو خیس و خراب می کنه و فکر می کنی باید دست بکشی از کارو سعی کنی خودت رو آروم کنی و می دونی که چرا نمی خوای و نمی تونی این کار رو هم بکنی و باید بشینی سر ِ جات و ادامه بدی و به روی خودت هم نیاری که داری از این سر درد دیوانه می شی و ............ و تنها مسکن ِ حال ِ حاضرت اینه که بنویسی. از چی رو می دونی اما باز نمی نویسی و فقط شرح می دی این درد و همین هم یه مسکن ِ با دوزِ پایین ـه!

حالا کمی بهترم. اما این تا وقتی اثر داره که هنوز مشغول ِ نوشتن باشی و به محض اینکه این تیکه کاغذ رو از جلو روت برداری و شروع به کار کنی باز همه چی برمی گرده. عجب مسکن بی خودی. تا وقتی در حال قورت دادنش هستی فقط آروم ات می کنه ...... لعنت به این همه دلیل ِ بی معنی که برای خودم چیدم و هیچ کدوم ارزش ِ این درد رو ندارن!

یکی تو سرم می گه ، باید حرف بزنی ... مثل ِ همه ... باید بگی تا آروم شی ... تا کی می خوای صبر کنی اجازه حرف زدن بهت داده بشه؟ خودت شروع کن ... با اجازه خودت! بگذر از این همه قانون ی که خودت برای خودت ساختی. بگذر............

 

/ 0 نظر / 5 بازدید