نفس 099

یا الله

سلام

 

آدمک های روی گلیمِ اتاق، به راه افتاده اند و مدام اتاق را دور می زنند و می رسند به من که ایستاده ام میان ِ این آشفتگی ِ بی دلیل و با دلیل و ... و مدام می پرسند از انتهای این چرخش ِ سرگیجه آور ِ شبانه روزی ِ ...

ساعت ها تمام روز را به جان کندنی ثانیه ها را می شمارند و شب ها، به جای من می خوابند و زمان می ایستد تا خورشید با تازیانه ء زندگی دوباره بیدارشان کند!

گفت: گرفته ام ، دستی که به سوی من دراز شده است.

گفت: رها نخواهم کرد، مگر خودش بخواهد.

و من آسوده شدم

و من در نهان ترین نقطه ذهنم، نشستم به تسبیح!

و من پشت پلک هایم جاده ای دیدم و تک پله ای، به سوی آنچه همیشه در پشت ابرها بود!

و او باز در نزدیک ترین نفسی که بوی زندگی داشت، پنهان شد و من باز ایستادم!

و اینبار می ایستم، به احترام ِ حضورشـــــ.....

تا ابد ............

تا آن دم که هست!

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
sahel

baran bash o bebar. napors piyalehaye khali az ane kist.